دگرگوني اجتماعي از مسائلي است كه هموچاره ذهن دانشمندان را به خود جلب كرده است و هر كدام به فراخور وسع علمي خويش در اين باره اظهار نظر كرده و علل و عوامل آن را با توجه به ديدگاه خود شرح و بسط دادهاند.
در اين پژوهش با استفاده از سخنان بزرگاني همانند استاد مطهري، (به عنوان عالمي روشن انديش كه نسبت به جايگاه مسأله واقف بوده است) به بحث وبررسي درباره اين موضوع خواهيم پرداخت و نيز نظريههايي را كه در اين باره مطرح شده است نقد و ارزيابي ميكنيم. در پايان نظر خود را طرح كرده و به تفصيل درباره آن سخن خواهيم گفت.
اين كه چه علل و عواملي باعث دگرگونيهاي اجتماعي است، سؤال اصلي و محوري اين نوشتار را تشكيل ميدهد و با توجه به بضاعت علمي و منابع موجود به آن پاسخ داده خواهد شد.
فرضيهاي كه در صدد بررسي آن هستيم اين است كه محتواي باطني انسان (انديشه، عقيده و ايدئولوژي) بويژه فطرت كمال جويي و تجدد خواهي انسان علت اكثر دگرگونيهاي اجتماعي است. اين فرضيه با توجه به اين اصل بررسي ميشود كه فرد و جامعه هر دو اصيلاند. و به تعبيري ديگر اين انسان است كه اصالت دارد، به عنوان يك موجود با شعور، آگاه، دينخواه و عقلگرا با فطرتي كه طالب كمال و تعالي است.
ادامه مطلب...
نظريهها تفاوت ديگري هم با مدلها دارند كه پيشتر به آن اشاره كردهايم و اكنون آن را توضيح بيشتري ميدهيم. مدلها پويايي دارند، ولي نظريهها ثابت و استاتيكاند، تنها در پرتو مدلها به صورت سيال و ديناميك درميآيند. گفتيم نظريهها بر پاية مدلها استوار ميشدند و مدلها تمثيل و استعارهاي در بردارند؛ وجوه مشابهتي با واقع دارند. مدلها از زمينهاي متفاوت به خاطر وجوه مشابهت انتخاب ميشوند. نظريهها هم در واقع اين وجوه شباهت ـ و يا احتمالاً در پارهاي از موارد وجوه اختلافات ـ را بيان ميدارند، مثلاً، نظريه جنبشي در واقع قوانين نيوتن است كه به صورت مشترك بر توپهاي بيليارد و ذرات گاز قابل الصاق است و در اين نظريه حالت خاصي پيدا كرده و بر ذرّات گاز اطلاق شده است. وجوه تشابه وقتي به صورت معادلات رياضي و يا گزارههايي درميآيند نظريه ميشوند. به عبارت ديگر آن وجوه تشابه حالت ثابت و استاتيك پيدا ميكنند. خود مدل پويايي دارد و ممكن است تدريجاً وجوه تشابه بيشتر آن واقع كشف شود و در نتيجه، در نظريه مذكور هم تغييراتي حاصل شود. بنابراين، هر قدر در مدل مذكور تغيير و تحول حاصل شود، در نظريه مورد نظر هم به همان اندازه تغييراتي حاصل ميشود.
ادامه مطلب...
اشاره:مفهوم مدل (model ) يكي از مفاهيم اساسي فلسفه علم و معرفتشناسي معاصر است. نگارنده تلاش كرده است تا ارتباط اين مفهوم را با معرفت ديني و نقش مدلها در آن را با ارائة مثالهايي روشن سازد. همچنين، در ادامه، مدلهاي ديني را با مدلهاي علمي مقايسه كرده و وجوه تفاوت و اشتراك آنها را بر شمرده است.
معرفت ديني، معرفتي متن ـ محور است و فعاليتهاي عالمان دين به نحوي بر پاية متون ديني، و خصوصاً متن اصلي متمركز ميشود. فعاليتهاي آنها هم يا فعاليتهاي هرمنوتيكي است كه در صدد فهم و تفسير متوان اصلي است و يا فعاليتهاي نظري است كه اهداف علمي ديگري را دنبال ميكند. اكنون ميتوانيم به اين تقسيم، دقت و عمق بيشتري ببخشيم و در پرتو آن تحليلي از ساختار معرفت ديني ارائه دهيم. تعبير "جهان"در فلسفه سابقهاي طولاني دارد و از زمان ارسطو مطرح بوده و لايبنيتز(Leibnitz ) با طرح مسئلة "جهانهاي ممكن" معناي دقيقتري به آن داد و حقاً در عصر حاضر در سمانتيك منطق موجهات modal logic)) بسط و گسترش چشمگيري يافته است. اين تعبير بسيار سودمند است و در تحليل ساختار معرفت ديني نيز ميتواند راهگشا باشد. از نگاه پديدار شناختي ميتوانيم بگوييم كه عالمان دين حقيقتاً در دو جهان متفاوت زندگي ميكنند و فعاليتهاي آنها در دو جهان متفاوت ميگنجند. آنها گاهي در "جهانهاي هرمنوتيكي" به سر ميبرند. فعاليتهاي آنها عمدتاً در اين جهان به فهم متون اصلي معطوف است. تعيين معنا و مدلول آيات و روايات فعاليتي هرمنوتيكي است كه در معرفت ديني اهميت دارد. معرفتي كه خود بر روي متون بنا شده است، پيش از هر چيز معنا و مدلول آنها را بايد تعيين كند. محصول فعاليتهاي نظري "جهانهاي نظري" است. اين جهانها طوفانيترين و ناآرامترين جهانهاي معرفت ديني هستند.
ادامه مطلب...
پديده وحي مهمترين عنصر دين اسلام است و در هيچ ديني مثل اسلام بر وحي و مفهوم خاصي از وحي تاكيد نشده است .
پديده وحي مهمترين عنصر دين اسلام است و در هيچ ديني مثل اسلام بر وحي و مفهوم خاصي از وحي تاكيد نشده است . اگر شما ادياني كه الان هست، اينها را در نظر بگيريد، عمدتاً دو دستهاند برخي اديان مبتني بر باني هستند، برخي اديان مبتني بر وحي و كلمه هستند. ادياني مثل بودئيزم يا حتي مسيحيت، اديان مبتني بر باني هستند. در اين اديان خود شخص خاصي مثل بودا يا حضرت مسيح اهميت ويژه را دارد و محور دين است ولي در اديان مبتني بر وحي يا كلمه، كلام خاصي به صورت كتاب مقدس جلوه ميكند، نص مقدسي، آن مبنا و محور دين ميشود. در ميان اديان مبتني بر وحي، دين اسلام امتياز ويژهاي را دارد چون دين اسلام مدعي است كه عالي ترين مرتبه وحي را در اختيار دارد دقيقاً كلمات قرآن همان كلماتي است كه خداوند متعال به پيامبر اسلام (ص) القا كردند. بنابراين تحليل پديده وحي در واقع تحليل كل پيكره اسلام است. وقتي شما به خود تاريخ رجوع ميكنيد و تاريخ انديشههاي اسلامي را ميبينيد هميشه بر سر تحليل پديده وحي نزاع بوده است و متكلمان و فلاسفه مسلمان درگير بودهاند كه پديده وحي چگونه پديده اي است؟ به خاطر محدوديت وقت، من تلاش ميكنم در اين فرصت مطالبي را بيان كنم، يك سري كليات را عرض ميكنم در رابطه با تحليلهايي كه در مورد پديده وحي صورت گرفته است. جهان جديد چه تغيير و تحولاتي روي بحث وحي داشته است؟ به چه شكل اين بحث طرح شده است؟ متفكران چه ديدگاههايي را در اين باره ارائه داده اند؟ و در ادامه بخش پاياني جلسه را اختصاص ميدهيم به پرسشهايي كه پيرامون اين بحث باقي مانده است. اگر شما پديده وحي را در نظر بگيريد، در بحثهايي را كه در دوره قديم نسبت به وحي صورت گرفته است و بحثهايي را كه در دوره جديد در اينباره مطرح شده است يك تفاوت عمده را ميبينيد. در قديم بيشتر تلاش فلاسفه و متكلمان اين بوده است كه يك نوع هستي شناسي است كه در اين هستي شناسي، وحي جايگاهي را داشته است، طبيعي است كه فلاسفهاي مثل فارابي و ابن سينا وقتي درباره وحي ميخواهند بحث كنند، رجوع ميكنند به همان نظام عقول عشره و عقل فعال و وحي را يك نوع ارتباط معرفتي ميدانند كه پيامبر به خاطر صعود روحي كه انجام ميدهد با عقل فعال متصل مي شود، وقتي به ابن سينا رجوع ميكنيد، ابن سينا به جاي عقل فعال، قوه حدس پيامبر را مطرح ميكند. ميگويد پيامبر انساني است كه بالاترين قوه حدس را دارد و به كمك اين قوه حدس ميتواند آن بعد غيبي و پنهاني عالم را حدس بزند. حقايقي را كه در آنجا نهفته است به دست بياورد هم چنين متكلمان و فلاسفه بعدي را شما در نظر بگيريد ميبينيد همه اينها يك بعد هستي شناختي داشتهاند در واقع دنبال اين بودند كه در نظام هستي شناختي كه مقبول است ميان فلاسفه عالم، وحي چه جايگاهي دارد . كمتر اين پرسش مطرح ميشود كه وحي اصلاً چگونه پديدهاي است. البته در لابلاي كلمات اينها مباحثي كه مطرح كردهاند، پاسخي هم به اين مسأله داده شده است، ولي پاسخي كه داده شده، است عمدتاً به صورت تفنني و ضمني بوده است و كانون اصلي بحث همان نگاه هستي شناختي به مساله وحي ميباشد. اما در دوره جديد پرسش اصلي كه در رابطه با وحي مطرح مي شود، مسأله سرشت وحي است كه اصلاًوحي چيست ؟ نه اين كه در واقع خود وحي را بيشتر به عنوان يك نوع معرفت در نظر بگيرند و به دنبال آن مبناي هستي شناختيش باشند .بلكه بيشتر به دنبال چيستي وحي هستند كه وحي چيست و چگونه براي بشر رخ داده است ؟ طبيعي است كه اگر چيستي وحي روشن بشود ،مشخص ميشود كه چگونه هم ميتواند براي بشر رخ بدهد.
ادامه مطلب...
اسلام به گونه هاي اساسي و ريشه هاي تمام نيازهاي جامعه و پيروان خود را بررسي كرده و راه حلهايي را ارائه داده كه ضامن و دربردارنده گسترش عدالت و مساوات است.
بعضي از اين قوانين عبارتند از: زكات، خمس، صدقه و وقف كه به مدد آنها مشكلات اقتصادي جامعه برطرف ميشود و طبقه سرمايهدار همرديف گروه محروم و مستضعف ميشود. ولي با گسترش جامعه اسلام از نظر جمعيت و محدوده جغرافيايي نيازهاي بشر نسبت به گذشته تفاوت بسياري يافت. بدين جهت نياز به منابع اقتصادي ضرورت بيشتري يافت از اين رو وقف در ميان مسلمانان داراي ارزش ولايي است. چرا كه در پيشبرد شئون زندگي و استحكام پايههاي گوناگون اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، و بهداشتي جامعه اسلامي نقش موثر و به سزايي داشته است. اسلام به پيروان خود دستور داده تا با اجراي دستورات قرآن و شارع مقدس براي محروميت زدايي از جامعه اسلامي اقدام كنند.
يكي از روشهاي نيكو و سنتهاي حسنه ((وقف)) است. وقف از ديرباز به شكلهاي گوناگوني در تاريخ بشر وجود داشته است و اسلام آن را در مسيري روشن، منطقي، هدفدار، مترقي و دقيق نهاده است. گرچه متاسفانه درباره آثار معنوي، اقتصادي و اجتماعي وقف كمتر تحقيق شده، از سوي ديگر نگارنده خود را در مقامي نميبيند كه در تمام اين ابعاد مطالبي بنگارد، بنابراين و به مصداق آيه [لا يكلف الله نفسا الا وسعها] و با استمداد از درگاه خداوند به اندازه توانايي خويش فقط درباره ((وقف در سيره پيامبر(ص) و امامان شيعه)) ميپردازيم.
ادامه مطلب...
مقدمه
قسمت اول : چهارده معصوم عليهم السلام چهارده درياى نور
(1) لبخند پيامبر صلى الله عليه و آله
(2) نوبت را رعايت كنيد!
(3) گريه پيامبر صلى الله عليه و آله !
(4) رعايت حجاب در نزد نابينا!
(5) بد خلقى فشار قبر مى آورد!
(6) دوازده درهم با بركت
(7) سفارش هايى از پيامبر صلى الله عليه و آله
(8) گريه براى يتيمان
(9) با دوستان ، مدارا!
(10) تلاش يا راه توانگر شدن !
(11) على عليه السلام از عدالت مى گويد
(12) در وادى يابس چه گذشت ؟
(13) جوان قانون شكن
(14) على عليه السلام و بيت المال
(15) على عليه السلام و يتيمان ادامه مطلب...
داستانهاى شگفت ۲
شهيد محراب آية اللّه سيّد عبدالحسين دستغيب
100 - سفر نجف و شفاى فرزند
101 - رسيدن پول و دوام آن
102 - شفاى مريض و تعمير قبر ميثم
103 - معجزه اى از اهل بيت (ع ) در قم
104 - معجزه ولى عصر و شفاى مريض
105 - سرگذشتى عجيب و فرج بعد از سختى
106 - زلزله قير و كارزين فارس
107 - اجابت فورى دعا
108 - فرج پس از سختى معيشت
109 - هديه ، نشانى قبول زيارت
110 - اهميت زيارت عاشورا
111 - شفاى چشم از حضرت رضا (ع )
112 - داستان عجيب مفاتيح و قرآن
113 - زيارت ارواح از قبر حسين (ع ) در شب قدر
114 - عنايت فاطمى (ع ) و شفاى بيمار
115 - معجزه عسكريين
ادامه مطلب...
داستانهاى شگفت
شهيد محراب آية اللّه سيّد عبدالحسين دستغيب
فهرست
فهرست مطالب
اندرز از سرگذشت ديگران
ايمان به غيب
معجزات ائمه (ع )در عصر حاضر
مقدمه مؤ لف
1 - صدقه مرگ را به تاءخير مى اندازد
2 - اجل حتمى علاج ندارد
3 - تلاوت قرآن هنگام مرگ
4 - جنابت ، پليدى معنوى است
5 - نصيب شدن طىّ اْلاَرْض
6 - زنده شدن پس از مرگ
7 - نجات از دشمن
8 - نورافشانى ضريح حضرت امير(ع ) و باز شدن دروازه نجف
9 - معجزه رضويه - شفاى بيمار
10 - عنايت وصله حضرت رضا (ع )
ادامه مطلب...
قصه هاى طاقديس اثر حسين استاد ولى
فهرست
پيشگفتار
گرگ زرگر
كودك طمعكار
پادشاه مغرب زمين
پيامبر رحمت و كودكان
عرب شتر سوار
مرد مسافر و شترمرغ
لقمان حكيم و ميوه تلخ
عاشق چند دله
مرد غافل
ملا احمد نراقى و يار پر توقع
مجنون و رگزن
پلنگ و دهقان
مجنون و سگ ليلى
مير فندرسكى در بتخانه هند
امير آفتاب دار
توبه بشر حافى
شوريده اى كه به كليسا رفت
گرفتار شدن امير مخلوق
گداى عاشق
دزد حيران
ظالم بازار
عاقبت زورگويى
پلنگ باوفا و صياد ستمگر
موسى (عليه السلام ) و پير گبر
مرد لر و رندان
تاجر كودن
بازرگان حوش شانس
عابد و گربه
گفتگوى دو مرغ هم پرواز
عذر بدتر از گناه
مرد روستائى و تخم منار
روحانى نماى بى تقو
جوان خاركن و دختر پادشاه
مرد و مشگ
جوان بى نوا و خوان الهى
طاووس يمانى و خليفه
سمنون محب
جلاد و اسير فرارى
پيامبري بود به نام ادريس نام اصلي او «اخنوخ» بود اما چون او هميشه در حال مطالعه بود به او «ادريس» لقب دادند يعني كسي كه هميشه در حال خواندن و درس دادن است . در زمان ادريس هنوز مدت زيادي از زندگي بشر نگذشته بود هنوز خط و نوشتن و لباس و خانه وجود نداشت . ادريس براي اولين بار به آدم ها ياد داد كه چگونه نخ بريسند و پارچه ببافند . چطور كلمه بنويسند و حساب كنند و خانه بسازند .
چيزهايي كه ادريس ياد داد، باعث شد كه زندگي مردم راحت تر شود به همين دليل همه او را دوست داشتند و از او راهنمايي مي گرفتند . تا اينكه اتفاقي افتاد . در زمان ادريس پادشاهي ظالم زندگي مي كرد . او يك روز هوس كرد تا با سربازهايش به تفريح برود . به باغي رسيد و دستور داد تا صاحب باغ را پيش او ببرند . صاحب باغ مردي با ايمان و پيرو ادريس بود . پيش او رفت . شاه به او گفت : باغ زيبايي داري!!
«او گفت همه ي اين زيبايي ها از خداست» شاه گفت: اين باغ را به من بفروش . صاحب باغ گفت: نمي توانم چون با اين باغ زندگي ام را مي گذرانم . شاه با ناراحتي از آنجا رفت . وقتي به كاخش رسيد به وزيرش گفت: ديدي چه اتفاقي افتاد؟ همسر شاه آنجا بود گفت: شاهي كه نتواند باغي را بگيرد به درد نمي خورد . شاه گفت: او پيرو ادريس است و مردم او را دوست دارند . همسرش گفت: بايد او را به بهانه اي مي كشتي شاه گفت: چگونه؟ زنش گفت: «عده اي را جمع كن تا گواهي بدهند كه اين مرد عليه شاه حرفي زده و به اين بهانه او را بكش» شاه هم اين كار را كرد . مرد را كشت و باغش را صاحب شد . ازين اتفاق ادريس پيامبر و مردم شهر خيلي ناراحت شدند . خداوند به ادريس وحي كرد كه: اي پيامبر ما ! نزد شاه برو به او بگو منتظر مجازات ما باشد .
ادريس هم نزد شاه رفت و گفت: از خدا نترسيدي كه آن مرد را كشتي؟ شاه گفت: از هيچ كس نمي ترسم و ادريس را از كاخ بيرون كرد . همسرش گفت: چرا او را گردن نزدي؟ تو چطور پادشاهي هستي؟ بايد ادريس را مي كشتي ! پادشاه مأمورانش را به دنبال ادريس فرستاد . خبر به پيامبر رسيد ادريس و يارانش در غاري پنهان شدند . از قضا، همان شب يكي از سرداران شاه به اتاق خواب شاه رفت، شاه و همسرش را كشت . اين اتفاق باعث شد كه ايمان مردم به ادريس بيشتر شود چون فهميدند كه خداي ادريس به كمك او آمد و شاه ظالم را از بين برد
روزي ، روزگاري در گوشه اي از دنيا مردمي زندگي مي کردند که خدا را فراموش کرده بودند و بت پرستي مي کردند در آن زمان تنها يک نفر بود که خدا را از ياد نبرده بود و خدا را عبادت مي کرد . او نوح پيامبر بود . خدا به او فرمان داد که مردم را راهنمايي کند . نوح به ميان مردم رفت و به آنها گفت : من از طرف خدا دعوت شده ام که شما را به پرستش خداي يگانه هدايت نمايم . آدم هاي پر زور و پول دار که از بت پرستي مردم « کسب درآمد » داشتند ، دلشان نمي خواست که مردم خداپرست شوند . به همين دليل به مردم گفتند که نوح دروغ مي گويد . اما نوح دست بردار نبود . کم کم حرفهاي نوح در دل بعضي از مردم فقير اثر کرد و به او ايمان آوردند . برخي از مردم پيش نوح رفتند و گفتند : تو چطور پيامبري هستي که فقط آدم هاي فقير و بدبخت پيرو تو هستند ؟ نوح گفت : خوبي و بدي آدم ها به پول نيست . همه براي ما عزيز هستند اما آن مردم به حرفهاي او توجهي نداشتند و انگشت در گوشهايشان فرو مي کردند تا حرف او را نشنوند . تا اينکه روزي از روزها پيش او رفتند و گفتند : ديگر از دست تو خسته شده ايم . تو سالهاست ما را از عذاب خداي خودت مي ترساني . اگر راست مي گويي ، از خداي خود بخواه تا عذابش را براي بت پرستان بفرستد . نوح هم چون از دست آنها خسته شده بود ، دست به آسمان برد و از خدا خواست براي آنها عذاب بفرستد . خدا خواسته ي نوح را قبول کرد و از او خواست . تا کشتي خيلي بزرگ بسازد و منتظر فرمان خدا باشد . نوح شروع به ساختن کشتي کرد . هر روز بت پرستان او را مسخره مي کردند . اما نوح به حرف آنها توجهي نداشت ، وقتي کشتي آماده شد خدا به نوح فرمان داد : اي نوح به خانواده و يارانت بگو تا سوار بر کشتي شوند و از هر حيوان و پرنده يک جفت انتخاب کن و به کشتي ببر . ناگهان ابرهاي سياه آسمان را پر کرد ، همه سوار بر کشتي شدند ، اما يکي از پسران نوح نافرماني کرد و سوار نشد ، باران تندي شروع به باريدن کرد . در مدت کمي آب به بالا آمد و همه جا را گرفت ، بت پرستان و پسر نوح از کوه ها بالا رفتند تا آب به آنها نرسد اما آنقدر باران باريد که حتي کوهها هم زير آب رفتند و به اين ترتيب نوح و يارانش نجات يافتند و بت پرستان به همراه پسر نوح غرق شدند . بعد از چهل شبانه روز کشتي نوح در بالاي کوه « جودي » روي زمين قرار گرفت . نوح و همراهانش زندگي را از نو آغاز کردند و به کشت و زار و کشاورزي پرداختند
اصحاب كهف هفت نفر از خداپرستانى بودند كه از بت و بت پرستى بيزار بودند و در ميان بت پرستان ايمان خود را پنهان مى كردند تا پادشاه ستمگر از ايمان آنها مطلع شد و آنها را تهديد به مرگ كرد.
شب جمع شدند و در كار خود فكر كردند و تصميم گرفتند از شهر بيرون روند. سپيده صبح ندميده بود كه كاروان توحيد از شهر هجرت كرد و در ميان راه سگى نيز به دنبال آنها راه افتاد و حراستشان را به عهده گرفت .
كاروان خداپرستان به راه خود ادامه دادند تا به غارى در نزديكى شهر رسيدند كه در نزديكى آن ميوه هائى بود، از ميوه ها استفاده كردند و چشمه آبى بود كه از آن نوشيدند، آنگاه براى رفع خستگى درون غار استراحت كردند. طولى نكشيد كه خواب گرانى بر آنها چيره شد و مدّت 309 سال تمام ، در خواب بودند كه ناخن و محاسنشان بلند شده بود و منظره وحشتناكى يافته بودند.
بعد از 309 سال بيدار شدند و احساس گرسنگى عجيبى كردند كه متوجّه تغيير قيافه همديگر نشدند.
يكى از آنها گفت : ساعتهاى متمادى در خواب بوديم .
ديگرى گفت : يك روز خوابيده ايم .
سوّمى گفت : هنوز آفتاب غروب نكرده است ، چند ساعت بيشتر نخوابيده ايم .
چهارمى گفت : خدا بهتر مى داند كه چقدر خوابيده ايم . از اين بحث بگذريد و يكى از ما به شهر برود و طعامى تهيّه كند ولى بايد خيلى احتياط كند كه كسى او را نشناسد.
يكى از آنها به سوى شهر رفت و قيافه شهر را تغيير يافته ديد، تا به مغازه اى رفت و متاعى خريد. چون پول در آورد كه به فروشنده بپردازد، فروشنده بانگ زد اى مردم بيائيد اين شخص گنجى يافته است . (زيرا پادشاهى كه سكّه به نام او بود سيصد سال پيش در گذشته بود).
سرانجام مردم از داستان آنها مطّلع شدند. پادشاه آن روز كه مرد خداشناسى بود براى ديدن آنها به غار رفت و مردم شهر از وضع مطلع شدند و گفتند: شايد خدا ما را از حال ايشان مطّلع ساخت تا بدانيم كه وعده خدا و داستان رستاخيز حقّ است .
آنها كه از سرگذشت خود مطلع شدند و فرزندان خود را مرده يافتند و ارتباطشان را از خانواده هاى خود گسسته يافتند از خدا خواستند كه آنها را نيز به جوار رحمت خود منتقل سازد. و در يك چشم به هم زدن به صورت اجساد بيجان روى زمين افتادند.
ادامه مطلب...

