گوشهايش را پرکرده بود.پاهايش ديگر تواني نداشت اما همچنان ميدويد و در ميان شعلههاي آتش به اين سوي و آن سوي نگاه ميکرد.بيم آن ميرفت که هرم آتش ديد چشمانش را بگيرد. اگر پايکوبي سربازان عبيدالله را از لابلاي شعلههاي آتش نميديد در اينکه واقعاً ميبينيد يا اينها توهمي بيش نيست ترديد مينمود. اما او ميديد، همه چيز را به جز رقيه! قلبش بر جدار سينه ميکوفت.به ياد آخرين فرياد زد : رقيه! خروش صدايش آسمان کربلا را شکافت.از دور شبح سياهي را ديد که در هوايي تاريک از دود و غبار و زير نور رقصان شعلههاي آتش که کمي آنسوتر در خيام گرفته بود. در ميان اجساد بدنبال چيزي ميگشت. با يافتن او، قرار به جان خستهاش بازگشت، خداوندا چه ميکرد اگر بر سر او بلايي... رقيهاش را يافته بود. دردانه حسين را در آغوش کشيد و به سينه فشرد. «عزيز جانم اينجا چه ميکني؟» صداي بغضآلود کودکانهاي به را مي گفت:«عمهجان به دنبال پدرم ميگردم» با شنيدن اين جمله سوزشي عميق جان زينب را فرا گرفت. او در کنار بدن بيسر پدر ايستاده بود، اما او را بازنشناخته بود و چه آهي کشيده بود زينب در آن وقت. اگر حسين را سر در بدن بود و کودک او را اينگونه غرق در خون ميشناخت، در دم قالب تهي ميکرد. عمه و برادرزاده افتان و خيزان به خيمهها بازگشتند. زينب رقيه را به دست ديگران سپرد نگاهي به جمع انداخت و حيران بر جا ماند.«آن ديگري کجاست؟ سجاد را از کجا بيابم؟» باز هم جستجو و دويدن، به سمت تنها خيمهاي که از آتش در امان مانده بود، دويد. جمع دشمن را که به محاصره خيمه آمده بودند، به نيروي شرارهاي که از چشمانش برميخاست شکافته و به مرکز حلقه راه يافت. شمر خنجر به دست قصد ورود به خيمه را داشت زينب حائل ميان او و برادرزاده شد. فرياد برآورد :« اي ملعون چه در سر ميپروراني؟» هرگز دستت به او نخواهد رسيد مگر آنگاه که پا بر جسم بيجان من گذاري». شمر کوشيد تا او را از آنجا دور سازد با تازيانه، با غلاف و خنجر، با تهديد به تيغه آن، اما او دختر علي بود و همه آنها که در آنجا بودند اين را به دست فراموشي سپرده بودند. بيادشان نبود شيرزني که همه آنها را با شهامت خود به تعجب واداشته، ثمره شجاعت فاتح و خيبر و شهامت بانويي است که خطبه فدک را خواند.
يادشان رفته بود که او پيش از اين هم آتش را بر در خانه پدرش علي مرتضي ديده بود و خون را اولين بار در جاي ميخ در خانه بر سينه زهرا تماشا کرده بود. يادشان نبود که رد تازيانه را او بر صورت و پهلوي مادر هم يافته بود نميدانستند که او تمرين کربلا را در مدينه کرده است! سرانجام شمر از کار خود منصرف شد زينب به خيمه يادگار برادر وارد شد و او را بيهوش ديد، شدت تب و تاول تشنگي او را از پاي درآورده بود. زينب جسم بيهوش ولي خدا را چند لحظه پيش از به آتش کشيده شدن آخرين خيمه از مهلکه به در برد.
ادامه مطلب...
بسم الله الرحمن الرحیم، والحمدلله رب العالمین، و الصلوة و السلام علی سیدنا محمد و علی آله الطیبین الطاهرین.
گذشت ایامی چند از واقعه کربلا، باعث فراموش کردن بزرگی مصیبت و عبرت آموزی از پی آمدهای آن نمی شود. واقعیت این است که تأثیر مصیبت پس از وقوع آن، بیشتر از احساس مصیبت، پیش از وقوعش است. افزون بر این معمولاً پی آمدهای ستیز و فداکاری پس از پایان نبرد آشکار می شود.
روز عاشورا امام حسین (علیه السلام) و مردان همراهش، حتی جوانان و پاره ای از خردسالان نیز کشته شدند. بنابر آنچه در کتب تاریخ آمده است، در خیمه ها و اهل بیت امام حسین تنها دو مرد زنده ماندند: شخص اول علی بن الحسین، امام زین العابدین، بود. او بیمار بود و گمان بردند که او در حال احتضار است، و عمر او دیری نمی پاید. او را رها کردند، و نیازی به کشتن او احساس نکردند، زیرا گمان کردند که او خود خواهد مرد.
جوان دیگری که به شکل شگفت انگیزی از مرگ نجات یافت، حسن مثنی، فرزند امام حسن بود. او به شدت جراحت دیده بود، و در میان کشته شدهها بر زمین افتاده بود، بی هیچ حرکتی یا نشانی از حیات.
پس از آنکه شعله های آتش نبرد فرو نشست، و خواستندکشته شده ها را به خاک بسپارند، او را زنده یافتند. درمانش کردند و بدین ترتیب او در چادر و میان اسرا ماند. در برخی کتب مقاتل رویدادهایی از او در مجلس ابن زیاد و یزید و همچنین در راه آمده است. اما غیر از این دو، همه کشته شدند، و نقش اصلی برای به سرانجام رساندن رسالت امام حسین بر دوش حضرت زینب (سلام الله علیها) باقی ماند، و او این وظیفه دشوار را به بهترین شکل ممکن به انجام رساند.
ادامه مطلب...

